گاهی شود بهار و دگر گه ...
هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت نیست، که تو را - قبل از اینکه آدمیان دگر بدانند - بر آمدن من نام نهادند. حالا که من آمده ام و اینجا، پشت این پنجره ی بی کران، چشم بر نگاه زرد تو دوخته ام، قصد آمدنت نیست؟
آی آدم ها ...
پاییز را مگر مدح ما در این غربت سوزان ِ غم نبود؟
چتر ها را ببندید،
و نام فصل مرا فریاد کنید
دوران روزگار به ما بگذرد بسی
گاهی شود بهار و دگر گه خزان شود (سعدی، +)
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۵/۰۶/۲۶ ساعت 22:59 توسط محسن
|