ادامه دارد!

روزها می‌گذرند. شب‌ها می‌گذرند. فاصله هنوز هم برایم دست تکان می‌دهد. من، مثل این کودکانی که از آدم‌های غریبه می‌ترسند، از دست‌های فاصله که برایم تکان می‌خورند، دوری می‌کنم. نگاه روزها و شب‌ها، در نگاهم غریبه‌اند. نمی‌فهمیدمشان. هنوز هم نمی‌فهمم. کنار گذر ثانیه‌ها، آدم‌ها هم می‌گذرند. می‌گفت: آدم‌ها تا نفهمند آدمند، آدم نمی‌شوند انگار. از آدم‌ها که بگذریم، فصل‌ها می‌مانند. گذر روزها می‌ماند. اصلاً فصل‌ها و روزها، برای ثبت در تاریخ پا به روزگار گذاشته‌اند. تاریخی که روز به روز خاطره می‌شود. مثل مبصر کلاس بیست و سوم روزگار، که اسم خوب‌ها را زیر خط خوب‌ها و خاطره‌های بد را زیر خط بدها، می‌نویسد. روزها می‌گذرند، و تنها امید می‌ماند تا روزی دیگر و روزگاری دیگر، تو و من، ثانیه‌های خوبمان را کنار آدم‌های خوب‌تر بسازیم. مبصر کلاس بیست و چهارم، اسم ثانیه‌های با هم بودنمان را زیر خط خوب‌ها خواهد نوشت.

چگونه تلخ نباشد شب فراق کسی؟*

قلم به دست، در انتظار واژه‌ام. واژه‌ای که نقش‌آفرین ِ برگ برگ ِ افتان ِ درخت‌های پاییزی دفترم باشد. دفتری که دلش پر از درد تنهایی و فاصله و انتظار است و درمان درد دلش جز بودن دست‌هات و خندیدن و بودنت نیست. کمی فکر می‌کنم. کمی نقش و نگار بر این دل رسم می‌کنم. کمی از بیت بیت ِ غزل‌های کهنه به برگ‌ها می‌آویزم. کمی از حرف‌های جامانده بر ذهن پرخاطرهٔ دیروز را تکرار می‌کنم. نستعلیق چشم‌هایت را با تیزی قلمی آغشته به یاد ابروانت خط می‌زنم. گرمی دست‌هایت را هم چتر سرمای این لحظه‌هایم می‌کنم. کافی نیست. می‌بینی؟ واژه‌ها فرار می‌کنند از این لحظه‌های دردآلود و ماتم‌انگیز.

حالا تو هی بگو بنویس؛ و من هی فکر کنم که چرا کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه‌ی این ذهن ختم نمی‌شوند به مهربانیمان؟ من، چه باید بگویم از این دلتنگی؟ چه باید بگویم از فاصله‌ای که هم‌خانوادهٔ واژه‌های روز‌های قدیم نیست؟ چه باید گفت تسلسل تار و پود دل‌هامان را، که دیگر برای خود نمی‌تپند؟ چه می‌توان گفت از خنده‌هات؟ یا چه می‌توان خندید و گریه کرد مرور حرف‌هایت را؟ چه باید نوشت از اشک؟ چه می‌شود کنار امن آغوش دست‌هات را ملتمسانه ازت خواست؟ اصلاً چگونه می‌توان تو بودن را؟ ...

* سعدی