ادامه دارد!
روزها میگذرند. شبها میگذرند. فاصله هنوز هم برایم دست تکان میدهد. من، مثل این کودکانی که از آدمهای غریبه میترسند، از دستهای فاصله که برایم تکان میخورند، دوری میکنم. نگاه روزها و شبها، در نگاهم غریبهاند. نمیفهمیدمشان. هنوز هم نمیفهمم. کنار گذر ثانیهها، آدمها هم میگذرند. میگفت: آدمها تا نفهمند آدمند، آدم نمیشوند انگار. از آدمها که بگذریم، فصلها میمانند. گذر روزها میماند. اصلاً فصلها و روزها، برای ثبت در تاریخ پا به روزگار گذاشتهاند. تاریخی که روز به روز خاطره میشود. مثل مبصر کلاس بیست و سوم روزگار، که اسم خوبها را زیر خط خوبها و خاطرههای بد را زیر خط بدها، مینویسد. روزها میگذرند، و تنها امید میماند تا روزی دیگر و روزگاری دیگر، تو و من، ثانیههای خوبمان را کنار آدمهای خوبتر بسازیم. مبصر کلاس بیست و چهارم، اسم ثانیههای با هم بودنمان را زیر خط خوبها خواهد نوشت.